مارون

ساخت وبلاگ
هشت ساعت توی راه بود، جانی برایش نمانده بود. دلش از گرسنگی مالش میرفت، اما میترسید لقمهای از آن نان تیری و مغز گردو در دهانش بگذارد. به معده نرسیده، بالا میآورد. پیرزن از نانوپنیرش لقمهای به او داده بود و گفته بود پنیرش پنیرِ کوهشاه است، پُر از عطر گیاه کوهی است، شاید حالش را خوب کند؛ نکرده بود. لقمهی پیرزن را هم بالا آورده بود. شهر را با چشمهای تار دیده بود. حتا فکر کرده بود دارد خواب میبیند. از لحظهی ورود اتوبوس به کرمان دنبال خانههای قپقپو گشته بود و همهجا خانهی سقفگنبدی دیده بود. چهطور میتوانست توی این شهر درندشت خانهی مرصع و درویش را پیدا کند؟ آدرس را صمد نوشته بود روی تکهکاغذی و تأکید کرده بود در شهر باسواد زیاد است و به هر کسی کاغذ را نشان بدهد، راهنماییاش میکند. اول آن را به راننده نشان داده بود؛ راننده گفته بود باید گاراژ پیاده شود، آنجا به او میگویند چهکار کند. پیاده که شده بود توی آن هیروویر یادش رفته بود از پیرزن خداحافظی کند. تا به خانهی مرصع برسد، چیزی سرِ سینهاش سنگینی میکرد. نانونمک پیرزن را خورده بود و او را فراموش کرده بود. شهر پُر از غبار بود و پُر از صدا. به عمرِ سی و پنجسالهاش اینهمه صدا یکجا نشنیده بود. بالا آورده بود و گوشهی خیابان تف کرده بود. دخترک هم شروع کرده بود به گریه کردن. گرمای شهریورماه کرمان از گرمای گوران سوزانندهتر بود. خاک جاده با عرق تنش قاطی شده بود و پیراهن پلاستیک بشوروبپوش را به تنش چسبانده بود. چادرش بوی ترشیدهی شیر و استفراغ میداد و آبی نبود که به سر و صورتش بزند. از میدان که به کوچه زد، حالش بهتر شد. بعدها اصلاً به یاد نمیآورد میدان ارگ چهجور جایی بود، مردم کرمان چهجور مردمی بودند.


راهنمای خرید و مطالعه نسخه الکترونیک
نیکی ها...
ما را در سایت نیکی ها دنبال می کنید

برچسب : نویسنده : محمد کاظم مشهدی بازدید : <-PostHit-> تاريخ : دوشنبه 2 بهمن 1396 ساعت: 5:12