در راه ویلا

ساخت وبلاگ
image
رویم را برگرداندم و راه افتادم. داشتم پاهایم را میکشیدم. عرق از پشت گردنم رفت زیر لباسم. بعد صدایی شنیدم. صدا خفه و ناآشنا بود، مثل صدای حیوانی که توی تله گیر افتاده. از گلوی من میآمد. نمیتوانستم برگردم. فکر میکنم همین ناتوانی از مهربان بودن یا چیزی شبیه آن بود که باعث شده بود دچار خفگی بشوم و حتا نتوانم مثل آدم گریه کنم. چندبار دهانم را باز کردم و بستم و آمد و رفت هوا را توی دهان خشکم حس کردم. بعد از آن بود که اشک آمد. پویا به من چسبید. «الان گرگ میآید ما را میخورد.»


راهنمای خرید و مطالعه نسخه الکترونیک
نیکی ها...
ما را در سایت نیکی ها دنبال می کنید

برچسب : نویسنده : محمد کاظم مشهدی بازدید : <-PostHit-> تاريخ : پنجشنبه 16 فروردين 1397 ساعت: 19:46