نیکی ها

در این صفحه می‌توانید تمام مطالب مرتبط با «آواز» را مشاهده کنید. آخرین مقالات و منابع در دسترس هستند.

خلاصه مطالبی که در این صفحه می خوانید : معرفی کتاب لباس نو؛ از نویسنده ی پرآوازه ی قرن بیستم و پاسخ مانی رهنما، خواننده ایرانی: فردای آزادی، یک حنجره آواز خواهیم شد. و آواز نیمه شب

با استفاده از لینک های زبر می توانید به مطالب مورد نظر خود در سایت نیکی ها دسترسی پیدا کنید

معرفی کتاب لباس نو؛ از نویسنده ی پرآوازه ی قرن بیستم

کتاب لباس نو اثر ویرجینیا وولف، نویسنده ی پرآوازه ی قرن بیستم است. وولف در این داستان راوی حکایت فردی است که به یک مهمانی دعوت شده و تصور می کند که به دلیل لباس و ظاهرش، هدف تمسخر سایر مهمانان قرار گرفته است و از این موضوع به شدت رنجیده خاطر می شود. درباره ی کتاب لباس نو ویرجینیا وولف (Virginia Woolf) در کتاب لباس نو (The New Dress)، تابلویی عجیب و مملو از جزئیاتی فوق العاده درباره ی مهمانی ها و شب نشینی های کسالت آور دوران خود را در برابر ما قرار داده است؛ جایی که در آن، معیار ارزش گذاری افراد، به ظاهر، لباس و درآمد آن هاست. ویرجینیا وولف، نویسنده ای خلاق و نوآور است. او را از پیشگامان جنبش مدرنیسم در ادبیات و شیوه ی روایتگری جریان سیال ذهن می دانند. سبک نویسندگی نوین و خلاقانه، زنانگی، تمایلات جنسی و مرگ، مضامین اصلی داستان های او را تشکیل می دهند. پرش های زمانی، خطی نبودن سیر روایت و به...

ادامه مطلب

پاسخ مانی رهنما، خواننده ایرانی: فردای آزادی، یک حنجره آواز خواهیم شد.

«ما عزاداریم و قبل از اون ممنوع الکار، عروسک خیمه شب بازی شما نیستیم. فردای آزادی در آن میدان، یک حنجره آواز خواهیم شد.» این پاسخ مانی رهنما، خواننده ایرانی، به درخواست وزیر ارشاد جمهوری اسلامی از هنرمندان بود که خواهش کرده بود که بیایید کنسرت بگذارید. وقتی کفگیر حکومت به ته دیگ خورده، موسیقی و کنسرت را می خواهد آزاد و بدون محدودیت بگذارد. اما ملت ما خواسته بزرگتری دارند و برای رسیدن به یک ارزش والا که همانا آزادی است قیام کرده اند. با ۲۵ امتیاز و ۰ نظر فرستاده شده در بالاچه مسائل اجتماعیلینک مستقیم...

ادامه مطلب

آواز نیمه شب

درباره کتاب : خوشی ها یک دفعه سرریز شده توی خانه.مادربزرگ می گوید: نباید غافل بود!وسط اتاق چرخ می زنم و می رقصم.ـ خوشحالم مادربزرگ... خوشحال!مادربزرگ خنده می زند:ـ لپ هات گل انداخته. شدی مثل دخترهای دشت.ـ آخه بشمار... ببین چند تا.می گوید: روز سفید آدم را سفیدرو می کند. با اطمینان پا روی زمین می گذارد. گوشت نو بالا می آورد، اما...از چرخیدن می ایستم. اتاق دور سرم می چرخد.ـ اما چی؟!ـ عمرشان کوتاه است. زود می گذرند، تا پلک رو هم بگذاری.ـ راست می گویی مادربزرگ. چه زود غروب شد. پس چرا مامان اختر و بابا نمی آیند.ـ می آیند، صبر داشته باش!می گویم: حالا از یکی اش خبر نداری. قصه ام تو روزنامه دیواری مدرسه چاپ شده. یعنی بچه ها نوشتند. همه دورش جمع شده بودند و می خواندند. حیف که اسم روزنامه مان بد شده.مادربزرگ انگار گوشش به من نیست. دسته بندی: رمان ایرانی ناشر: انتشارات نیستان - تاریخ نشر: ۱۳۹۶/۱۰/۱۵ ...

ادامه مطلب